![]() |
![]() |
|
|
سال ها مي گذرد
و من از پنجره بيداري کوچه ياد تو را مي نگرم مي پويم و چنان آرامم که کسي فکر نکرد زير خاکستر آرامش من چه هياهويي هست ... عاشقي هم دردي است !!! و من از لحظه ديدار تو ميدانستم که به اين درد شبي خواهم مرد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:34 توسط ساناز |
|
|
دلتنگم و بارونی غمگینم و زندونی آزرده دلم بانو بانو تو که می دونی ای گمشده تقدیر از دلهره سرشارم این فصل شکفتن نیست وقتی تو را کم دارم از غربت بین ما انگار نمی ترسی دلواپسم از دوری
می دانی و می پرسی من کوه ترین بودم تقدیر تو آبم کرد اندوه منو بشناس بانو به خودت برگرد تکرار یک کابوس هر لحظه و هر روزم با وحشت تنهایی می سازم و می سوزم از همهمه می ترسم می ترسم از این مردم می ترسم از این کابوس از این من سر در گم شاید که تو حق داری من کوچه بن بستم بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم
می ترسم از این غربت از این غم شاعر کش دل تنگ تو می مونم
بانو به سلامت خوش... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:7 توسط علیرضا |
|
|
هر قدر خود را از چشم افتاب بپوشانی هر قدر پنجره ها را ببندی
هر قدر پشت دیوار پنهانشوی هر قدر چشمهایت را ببندی
بالاخره یکی پیدایت میکند
هر قدر اسم ادم ها را از دفتر تلفنت خط بزنی هر قدر سیم تلفن را بکشی هر قدر عکس های قدیمی را پاره کنی بالاخره یکی پیدایت میکند پشت یک پنجره یا ته یک کوچه یا مچاله شده در یک عکس کهنه بالاخره یکی پیدایت می کند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:46 توسط ساناز |
|
پری مهربانم روزت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:6 توسط ساناز |
|
|
به تو حسودیم می شود
لب هایت را
![]() و خاطره هایت را
به تو حسودیم می شود تو که به داشتن قلب سنگی عادت کرده ای یادت هنوز در من باقی است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:1 توسط ساناز |
|
|
دل من تنها بود
دل من عادت داشت که بماند يک جا... به کجا؟ معلوم است به در خانه ي تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت يک پرده تور که تو هر روز آن را به کناري بزني دل من ساکن ديوار و دري که تو هر روز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود... دل من گوشه يک باغچه بود که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟ ساکن کفش تو بود... يادت هست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:0 توسط ساناز |
|
|
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
سلام از ماست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:36 توسط ساناز |
|
|
يک روز از تو
از درختان خيابان شلوغ
از همه کلبه هاي بي فروغ
دور خواهم شد. يک روز مي گذرم از هر چه هياهو از هر چه آرزو یک روز پرواز
سهم چشمان بسته ام خواهد شد. روزي که از همه ي پنجره ها
آيينه ها و همه ي آرزو ها دست خواهم کشيد. و آنگاه بال هايم پرواز را تجربه خواهد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:39 توسط ساناز |
|
|
ما دو تن مغرور
واي در من تاب دوري نيست
بيش از اين در من صبوري نيست
من به ديدار تو مي آيم شوق بازآمدن سوي توام هست
ابر خاكستري بي باران راه بر مرغ نگاهم بسته
او هوايم را داشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 21:58 توسط ساناز |
|
|
يادم باشد امروز باز به تو سلام کنم سلام سلام
مرا مي شناسي؟
داشتن تو خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يك شب مي ماند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 0:17 توسط ساناز |
|
|
با همه لحن خوش آواییم در به در کوچه ی تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه ی تو از همه پر شور تر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ی ما می شدی مایه ی آسایه ی ما می شدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:32 توسط علیرضا |
|
|
سهم من.............. سهم من از تو کدامست بگو؟ سهم من از تو کدام است کدام......... سهم من بودن با تو همه جا در روياست سهم من پاييزي است که نيامد هرگز سهم من دلسردي است سهم من فرصت نيست سهم من از تو فراموشي هاست سهم من هيچ فقط هيچ فقط افسوس است سهم من آزار است سهم من رفتن توست در شبي تيره و تار در رهي دور و دراز انتظاري است که پايانش نيست........
چه بي تابانه ميخواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوري |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:24 توسط ساناز |
|
|
ديگر به خلوت لحظه هايم قدم نميگذاري ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبورانه گذرانده اي من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شود تا به حال نوشته بودم؟ به گمانم نه پس اينبار برايت مي نويسم که نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند ميخواهمت هنوز گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند می خواهمت هنوز
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن ، کافي است به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که دلتنگت شده ام به همين سادگي....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 20:56 توسط ساناز |
|
|
حرفی نیست .........عشقی نیست .........حسی نیست ...... تو که نیستی ....عادتی نیست ..... ساعتی نیست ...... تو که نیستی ........ خاطره نیست .... من هستم و من بی هیچ ..........بی نگاه .......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:3 توسط علیرضا |
|
|
امشب آسمان تا انتها شکوه باران است
و سرتا سر همه جا خاک
پس کجا بايد رفت انعکاس طلايي چشم را نشانه گرفت... همه چيز تاريک است و من گمشده ام ...... ومن ماندم آويزان جايي در بين زمين و آسمان ..... به تمناي نگاهي از سوي رحمت يار
تا بگيرم رخصت پرواز و ديدار نگار......
دل من رنگي نيست
کوچه ها پر شده اند
رد پاي من نيست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 18:28 توسط ساناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آسمان با من نيست دل من رنگي نيست کوچه ها پر شده اند رد پاي من نيست... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 آبان 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| نویسندگان |
|
علیرضا ساناز |
|
RSS
|